|
اما همه چيز آن سان است كه بايد...
|
من از مرگ نمی ترسم،از لحظه های احتضار هراس دارم.
"مونتنی"

مامام دارد می میرد.
آزی می گفت مامی ش نکنند می نشیند با مدفوعش بازی می کند...هاه ه...کی باورش می شود...آن وقت ها که مردم کله شان را با صابون سیاه می شستند،مامام به کهنه های حیضش هم صابون لوکس می مالید.
آزی می گفت تا دیروز همه را تاشجان صدا می کرد،حالا می گوید میرگلدی...میرگلدی پدربزرگ خدابیامرزم است که لابد شده وردست عزرائیل...من خیلی می خواستمش...بهم می گفت*آق تاووق...بس که جون به تنم نبود...تا چشمهاش سو داشت ساعت تعمیر می کرد،بعد هم که کارش شد پیری...وقتی هم که مرد ازش یک ساعت آونگ دار ماند و یک تفنگ شکاری که با کلاه و عصاش زدند به دیوار...یک اردک تاکسیدرمی شده هم بود که روو دیوار بند نشد و گذاشتند روو تلویزیون اُشکافی هال...وسط همین ها هم نسیان آمد سراغ مامام...حالام که دارد می میرد.
آزی می گفت تنش دیگر حرف سرش را نمی خواند،همش راه خودش را می رود...هع...راه خودت را برو از اُردهای من است،از این گه های زیادی...حالا به کی بگم که تهش نمیرد...آدم باید راه کله ش را برود.از مامام یک چیز هم به من برسد،همین است...شاید هم فقط فراموشی و لک های پشت دستش رسید.از همان ها که پشت دست مامان هم هست.
دارم فکر می کنم این ریختی جان به عزرائیل ندهم...یا دست کم موقع یُبسم بخورم به پستش...عجل هم که معطل شکم من است...
*مرغ ماشینی
یک کلام نامربوط:اوهوم...مال همانجام نگار...
عکس کلاژ از david hockney
شانزده سالم بود که فهمیدم مهری شب ادراری دارد...توو یک برگه خط دار برام نوشته بود اینقدر نگو تو هم یک شب خانه ما بمان...نوشته بود بمانم باید مشما کنم...نوشته بود آن تشکی که همیشه روو نرده ها پهن است،تشک اوست...نوشته بود الکی بهت می گفتم امین جیش کرده...نوشته بود اینها را که خواندی آتیشش بزن..منم برگه را زدم به شعله آبگرمکن و خاکسترهاش را چال کردم توو باغچه..آن وقت ها بهش حق می دادم شب به شب بشاشد به زندگی ش...حالا نمی توانم،نمی کشم...
***
توو بچگی تمام دیوانه بازیهام می رفت پای عمه م...مامانم می گفت توو خونتونه و ولم می کرد...الانشم همین است..هر چند ده سال است عمه م را ندیدم...می گویند به پنجره هاش پرده های کلفت زده و خانه ش شده خانه خانوم هاویشان...آخرین بار که از عمه نازبی بی م حالش را پرسیدم می گفت:هنوزم خوشگله...هنوزم سفید،سفید،سفید،عین کاغذ...

دیگر فقط یک مردی با صدای خش دار.

...نه زخم کهنه بند میآید
نه برف پشت پنجره،
نه خاطرات تو.

همسایه مان-مُلا سلیمان-چار تا گاو داشت.گاوهاش یک آغل چوبی داشتند که سقفش از پوشال بود.روو پوشالها پِهِن خشک شده گذاشته بودند و روو پهن ها دوباره پوشال.زمستان که فراوونی باران بود،پهن ها باد می کردند و نمی گذاشتند سقف چکه کند.نزدیک بهار هم که آفتاب داغ تر می شد،همان پهن های خیس خورده جوانه می زدند و به هفته نکشیده از توشان گلهای زردِ کوچکی در می آمد که مامانم بهشان می گفت*باب باب گول.می گفت توو فصل این گل،دیوانه ها هوایی می شوند.می گفت خیلی طرفش نروید...ولی کو گوش شنوا.کافی بود مُلا سلیمان دور و بر آغل نباشد تا ماها عین مرغهای بایرام سالطان روو سقف باشیم و گل بچینیم.یک بار هم**جبار دَلی را با خودمان بردیم ببینیم چِش می شود.زبان بسته هیچ چیش نشد.فقط آنقدر ذوق ذوق کرد که ایل فهمید آن بالائیم و از خجالتمان در آمد.
همایی...
جنگ یک کوهِ کثافت است.یک کُپه پهن...این را باید دیشب که گلهای جنگ را دیدیم بهت می گفتم.ولی دلم خواست تو به آن باب باب گول های توو پهن هم فکر کنی.به آن گلهای زرد و نازکی که بی هوا می زند بیرون و آدم را هوایی می کند.
گاهی فقط اینطوری می شود توو کثافت زنده ماند...
*یک جورهایی یعنی گل نفرین شده
**جبار دیوانه


مبهوت رد دودم،این شکوهها قديمي ست
تسليم
اصل تکرار،سيگار پشت سیگار
کانسرو
شعر سیگار،تاریخ انقضا خورد
سه،یک،مميز
چهار،سيگار پشت سیگار...
"اندیشه فولادوند"
می گویم:یه وقتی به آدمایی مثل تو می گفتن عشقی...خلط دار می خندد.
(یک وقتی به آدمهایی مثل من هم می گفتند...نه...به آدمهایی مثل من هیچ وقت،هیچی نمی گفتند.هیچی بودن چیز گهی ست.آدم با همه چی می شود اینقدر.بعد هم زرتی می ترکد.هیچی بودن یعنی..یعنی..هیچی)
می گوید:یه وقتی به آدمایی مثل تو هم می گفتن نخورده مست...می خندم.تک سرفه می زنم.می خندم.
(هیچی بودن شاید یعنی نخورده مست)
سیگارش را می زند توو تفاله چای...بعد خخخخخ می کند.خلط که جمع شد توو دَهنش،تف می کند توو سینک.آب را هم باز می کند روش.
هیچی نمی گویم.
(هیچی بودن شاید...اَه)
می گوید:باید تفش می کردم توو چاه مستراح.ولی خب،باید یه فرقی بین چیزی که از دهنت در میاد با چیزی که از ماتحتت در میاد باشه یا نه...گیرم هر دو هم یه پُخ...
دوباره خخخخخ می کند.خلط که جمع شد توو دَهنش،زل می زند توو چشمام و قورتش می دهد...می گوید:دل غشه نمی گیری...می گویم:نه...می گوید:ولی من می گیرم...می گویم:پَســــ...می رم واست سیگار بخرم...
حالا توو کوچه منم با یک پاکت مارلبورو توو دستم و بوته خرزهره ای که زیرش بالا آوردم.هیچی بودن یعنی همین...
* mehmet ozgur تصویر از مجموعه "دود" ؛
** دکلمه شعر سیگار ؛ اندیشه فولادوند ؛ آلبوم آخرین حرفهای معاصر