تبليغاتX
مي انديشم شايد خواب ديده ام
اما همه چيز آن سان است كه بايد...

من از مرگ نمی ترسم،از لحظه های احتضار هراس دارم.

"مونتنی"


مامام دارد می میرد.

آزی می گفت مامی ش نکنند می نشیند با مدفوعش بازی می کند...هاه ه...کی باورش می شود...آن وقت ها که مردم کله شان را با صابون سیاه می شستند،مامام به کهنه های حیضش هم صابون لوکس می مالید.

آزی می گفت تا دیروز همه را تاشجان صدا می کرد،حالا می گوید میرگلدی...میرگلدی پدربزرگ خدابیامرزم است که لابد شده وردست عزرائیل...من خیلی می خواستمش...بهم می گفت*آق تاووق...بس که جون به تنم نبود...تا چشمهاش سو داشت ساعت تعمیر می کرد،بعد هم که کارش شد پیری...وقتی هم که مرد ازش یک ساعت آونگ دار ماند و یک تفنگ شکاری که با کلاه و عصاش زدند به دیوار...یک اردک تاکسیدرمی شده هم بود که روو دیوار بند نشد و گذاشتند روو تلویزیون اُشکافی هال...وسط همین ها هم نسیان آمد سراغ مامام...حالام که دارد می میرد.

آزی می گفت تنش دیگر حرف سرش را نمی خواند،همش راه خودش را می رود...هع...راه خودت را برو از اُردهای من است،از این گه های زیادی...حالا به کی بگم که تهش نمیرد...آدم باید راه کله ش را برود.از مامام یک چیز هم به من برسد،همین است...شاید هم فقط فراموشی و لک های پشت دستش رسید.از همان ها که پشت دست مامان هم هست.

دارم فکر می کنم این ریختی جان به عزرائیل ندهم...یا دست کم موقع یُبسم بخورم به پستش...عجل هم که معطل شکم من است...

*مرغ ماشینی

یک کلام نامربوط:اوهوم...مال همانجام نگار...


عکس کلاژ از david hockney



+ نوشته شده در  91/01/18ساعت   توسط باهار  | 

شانزده سالم بود که فهمیدم مهری شب ادراری دارد...توو یک برگه خط دار برام نوشته بود اینقدر نگو تو هم یک شب خانه ما بمان...نوشته بود بمانم باید مشما کنم...نوشته بود آن تشکی که همیشه روو نرده ها پهن است،تشک اوست...نوشته بود الکی بهت می گفتم امین جیش کرده...نوشته بود اینها را که خواندی آتیشش بزن..منم برگه را زدم به شعله آبگرمکن و خاکسترهاش را چال کردم توو باغچه..آن وقت ها بهش حق می دادم شب به شب بشاشد به زندگی ش...حالا نمی توانم،نمی کشم...

***

بابام خوب نمی شود...چند دوری خجسته می رود جلو،بعد تقی دکمه استپش را می زند و دور تند بر می گردد عقب..تصمیم آخرِ کس و کارم هم این است که من نفهمم بابام خوب نمی شود.هاه ه...من که می فهمم بابام خوب می شود...

***
عمه اُخشُرَم عاشق گوگوش بود...اولین بار که فهمید گوگوش هم مستراح می رود می خواست با
*کِسِر زبان دخترخاله ش را ببرد...دخترک خیلی استنتاجی بهش گفته بود گوگوش هم مثل عموم ملت فلان جا دارد و یُبسی،شاشبندی،چیزی نباشد روزی پنج بار مستراحش واجب است...عمه م هم کِسرش را گذاشته بود روو زبانش که بیفتد به گه خوردن.نخورده بود.عمه م هم نه او را بخشید،نه گوگوش را...بعد عمه اُخشرم عاشق گلهای روبالشتی ش شد.شبها تا کِی توو گوششان چیز می گفت و نخودی می خندید...اجه م از ترس خل شدن،دادش به عمو حمید.عمو،مرد آرام و کم حرفی بود.موهاش که شروع کرد به تُنُک شدن،همه فهمیدند که چی جای گلهای روبالشتی را گرفته ولی هیچکی به روی خودش نیاورد...بعدترها عمه م عاشق بچه هاش شد.آنقدر که یک بار انگشت کرد توو کهنه مینا و پی پی ش را لیسید.عمه نازبختم ازش پرسیده بود یعنی گه بچه تم می خوری که نه گذاشته بود و نه برداشته بود و صاف انگشتش را کرده بود توو کهنه بچه.عمه نازبختم تا دو روز عق می زد...

توو بچگی تمام دیوانه بازیهام می رفت پای عمه م...مامانم می گفت توو خونتونه و ولم می کرد...الانشم همین است..هر چند ده سال است عمه م را ندیدم...می گویند به پنجره هاش پرده های کلفت زده و خانه ش شده خانه خانوم هاویشان...آخرین بار که از عمه نازبی بی م حالش را پرسیدم می گفت:هنوزم خوشگله...هنوزم سفید،سفید،سفید،عین کاغذ...

دارم می روم
داری می روی
دارد می رود...
هیس!نشنود این گذشته تکراری

تصویر از مجموعه"گذشته استمراری"؛بابک کاظمی

*چاقوی قالیبافی

+ نوشته شده در  91/01/14ساعت   توسط باهار 

                                          دیگر فقط یک مردی با صدای خش دار.                          

  ...نه زخم کهنه بند می‌آید
      نه برف پشت پنجره،
                نه خاطرات تو.


 "سیدعلی میرافضلی"
تصویر از Paul Himmel
+ نوشته شده در  90/11/27ساعت   توسط باهار 


 تصویر از j-adree

همسایه مان-مُلا سلیمان-چار تا گاو داشت.گاوهاش یک آغل چوبی داشتند که سقفش از پوشال بود.روو پوشالها پِهِن خشک شده گذاشته بودند و روو پهن ها دوباره پوشال.زمستان که فراوونی باران بود،پهن ها باد می کردند و نمی گذاشتند سقف چکه کند.نزدیک بهار هم که آفتاب داغ تر می شد،همان پهن های خیس خورده جوانه می زدند و به هفته نکشیده از توشان گلهای زردِ کوچکی در می آمد که مامانم بهشان می گفت*باب باب گول.می گفت توو فصل این گل،دیوانه ها هوایی می شوند.می گفت خیلی طرفش نروید...ولی کو گوش شنوا.کافی بود مُلا سلیمان دور و بر آغل نباشد تا ماها عین مرغهای بایرام سالطان روو سقف باشیم و گل بچینیم.یک بار هم**جبار دَلی را با خودمان بردیم ببینیم چِش می شود.زبان بسته هیچ چیش نشد.فقط آنقدر ذوق ذوق کرد که ایل فهمید آن بالائیم و از خجالتمان در آمد.

همایی...

جنگ یک کوهِ کثافت است.یک کُپه پهن...این را باید دیشب که گلهای جنگ را دیدیم بهت می گفتم.ولی دلم خواست تو به آن باب باب گول های توو پهن هم فکر کنی.به آن گلهای زرد و نازکی که بی هوا می زند بیرون و آدم را هوایی می کند.

گاهی فقط اینطوری می شود توو کثافت زنده ماند...

*یک جورهایی یعنی گل نفرین شده
**جبار دیوانه


روزی‌ ‌كه قدرت عشق
بر عشق به قدرت غلبه كند
جهان با صلح آشنا خواهد شد
.

"جیمی هندریکس"


+ نوشته شده در  90/11/04ساعت   توسط باهار 



مبهوت رد دودم،این شکوه‌ها قديمي ست
تسليم اصل تکرار،سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار،تاریخ انقضا خورد
سه،یک،مميز چهار،سيگار پشت سیگار...

"اندیشه فولادوند"


می گوید:سیگار می کشم ولی سیگاری نیستم...بعد آخرین مارلبوروی مانده توو پاکت را در می آورد و آتش می زند.صورتش که گم می شود پشت دود،می بینم جفتِ من است.سیگار نمی کشم ولی سیگاری ام.عرق نمی خورم ولی گُر گرفته م،مستم.آدم نمی شوم ولی آدمم...

می گویم:یه وقتی به آدمایی مثل تو می گفتن عشقی...خلط دار می خندد.

(یک وقتی به آدمهایی مثل من هم می گفتند...نه...به آدمهایی مثل من هیچ وقت،هیچی نمی گفتند.هیچی بودن چیز گهی ست.آدم با همه چی می شود اینقدر.بعد هم زرتی می ترکد.هیچی بودن یعنی..یعنی..هیچی)

می گوید:یه وقتی به آدمایی مثل تو هم می گفتن نخورده مست...می خندم.تک سرفه می زنم.می خندم.

(هیچی بودن شاید یعنی نخورده مست)

سیگارش را می زند توو تفاله چای...بعد خخخخخ می کند.خلط که جمع شد توو دَهنش،تف می کند توو سینک.آب را هم باز می کند روش.

هیچی نمی گویم.

(هیچی بودن شاید...اَه)

می گوید:باید تفش می کردم توو چاه مستراح.ولی خب،باید یه فرقی بین چیزی که از دهنت در میاد با چیزی که از ماتحتت در میاد باشه یا نه...گیرم هر دو هم یه پُخ...

دوباره خخخخخ می کند.خلط که جمع شد توو دَهنش،زل می زند توو چشمام و قورتش می دهد...می گوید:دل غشه نمی گیری...می گویم:نه...می گوید:ولی من می گیرم...می گویم:پَســــ...می رم واست سیگار بخرم...

حالا توو کوچه منم با یک پاکت مارلبورو توو دستم و بوته خرزهره ای که زیرش بالا آوردم.هیچی بودن یعنی  همین...

* mehmet ozgur تصویر از مجموعه "دود" ؛

** دکلمه شعر سیگار ؛ اندیشه فولادوند ؛ آلبوم آخرین حرفهای معاصر

یک کلام نامربوط:فرخنده،بهت فکر می کنم فرخنده...زیاد

+ نوشته شده در  90/10/26ساعت   توسط باهار